تبليغاتX
فتوبلاگ خاطرات مدرسه
خاطرات تصویری از مدرسه
بعضی وقت ها خیلی یه سری اتفاقات برای آدم می یوفته که خیلی با حاله!

بلاخره این درسه ما هم تموم شد!

خدا رو شکر !

من هنوز پیشم مونده ولی در حال درس خوندنه پیشم!

می خوام یه سری حرکات رو افشا کنم خیلی جالبه!

می نویسم تو این چند وقت! منتظر باشین!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 2:10  توسط علي  | 

خدا همه معلما کثافت شدن

بوی تعفن میدن

همشون بوی پول کثیف میدن.

از همه معلما شرمندم ولی خیلی بی شرف و پولکی شدین.

از همه معلم های عزیز پوزش می طلبم

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 3:4  توسط علي  | 

مقدمه: در تاریخ پنجشنبه ۱۰/۳/۸۶ امتحان سراسری کشوری فیزیک ۳ رشته ریاضی فيزیک برگزار شد. امتحان فیزیک کاملا مشکل و سخت و مسئله هایی داده شد که غیر قابل حل بود و در زمان کم باید این نوع سوالات حل می شد.

 

اول اعتراض به نحوه سوالات در خود حوزه امتحانی و اعتراض نامه ای از طرف تمامی بچه ها تنظیم کردیم. و یک عده از دوستان به سمت آموزش و پرورش منطقه ۳ حرکت کردیم و در اونجا کمی حرف زدیم با مسئولان ولی هیچ نتیجه نگرفتیم. ( اینها در روز پنجشنبه اتفاق افتاده)

 

در روزه یکشنبه ۱۳/۳/۸۶ بعد از امتحان عربی قرار شد که همه ی بچه ها برن آموزش پرورش منطقه خودشون. همه این کارو انجام دادن و باز همه اعتراض نامه ای آماده کردیم و دادیم به دست رئیس آموزش پرورش منطقه خودمون ولي هیچ نتیجه ای نگرفتیم. قرار شد از همون جا حرکت کنیم به سمت اداره کل آموزش پرورش کشور واقع در خیابون طالقانی تقاطع خیابون سرپرست نرسیده به خیابون ایتالیا. یک عده دختر و یک عده پسر اومده بودند دختر ها جلوی پله های دم در نشسته بودند اول با رفتار بد نیروی انتظامی با دخترها مواجع شدیم. دوم دخترها رو بردن توی حیاط خود آموزش پرورش. پسرها رو با لقد و بی احترامی در خیابون نگه داشتن و راهیمون کردن به سمت خیابون ایتالیا. با کلی مذاکره دختر ها با حراست و نیروی انتظامی پسر ها رو به سمت حیاط آموزش پرورش حرکت دادن. بماند که حراست چقدر بی احترامی کرد.

 

بعد از نیم ساعت یکی اومد که معلوم نبود کدوم یک از اون مسئولان آموزش پرورش هست اصلا کاره ای هست یا نیست. کلی باهاش صحبت کردیم و گفتیم ماجرا چی هست و ما با زور  حر نميزنيم که شما ها با زور با ما رفتار  می کنید. گفتیم امتحان سخت بوده ووووو اون هم فقط کله ش رو تکون داد و حرفی نزد. خلاصه بگم هیچ نتیجه ای نداشت این همه حرف زدیم. اومدیم بریم بیرون از حیاط آموزش پرورش دیدیم که یه پلیس دنبال چند تا دختر هست و اسپري فلفلی رو داره می زنه که دختر ها فرار کنن به محض اينکه اسپری فلفلی رو زد باد اومد و خورد تو چشم خود پلیسه (از قدیم گفتن چوپ خدا صدا نداره).

برای این بود که این تیتر رو انتخاب کردم. اول برای آموزش پروش متاسفم که این بر خود رو از خودش نشون داد، دوم برای نیروی انتظامی متاسفم که ما ها با صلح اومده بودیم حرف بزنیم نه با لقد و اسپری فلفلی و بی احترامی، سوم برای دولت پاسخگو متاسفم که یک هم چنین پاسخ خوب و عالی داد و ما هم قانع شدیم. در آخر از آقای احمدی نژاد تشکر می‌کنم كه فرهنگ پاسخگويي رو در بدنه دولت كار انداخت ولي نميدونم اين پاسخگويي چرا فقط با كله است و بعضي مواقع زبون اميدوارم اين فرهنگ به عمل دولت هم تعميم پيدا كنه.

 شایان ذکر هستم که من این امتحان رو ۱۴ میشم (محض اطلاع بعضی ها) 

 

همین میشه دیگه مغزامون فرار می کنن. بعد میشه "فرار مغز ها".

 

همينجوري احتمالا از مدرسه اخراج ميشم، ترسيدم عكس‌هاي اين موضوع رو منتشر كنم و از منطقه و خدا رو چه ديدي از كشور اخراجم كنن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 2:39  توسط علي  | 

می تونیم برعکس هم به قضیه ی مطلب قبل هم فکر کرد. آدم اونقدر خوب درس بخونه که از درس خوندن پول دریاره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 13:6  توسط علي  | 

سال ها بود که به این فکر می کردم که معلم یه آدم مقدسی و آدم بزرگی است ولی بعد از چند سال در این دو سال آخر تحصیلم فهمیدم که شاید آدم بدی نباشند ولی .....

همه معلم ها پولکی شدن همه پول می خوان همه با اسکناس خودکارشون رو می چرخونن و نمره در کارنامه قرار می دهند.

من این صحبتم به شخصی یا کسی نیست این حرف کلی هست

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 23:27  توسط علي  | 

پنج شنبه روز بدی نبود ولی صبح یک معلم گیر داریم خیلی از خود راضی هست من نمی دونم این چه وضعی هست فکر می کنه که خیلی آدمه ولی فکر نمی کنه که اول باید خوش رو بسازد در ضمن این معلمه بلاگ هم دارم یهو دیدی بلاگ من رو پیدا کرد ما رو از درس دین و زندگی ۳ انداخت البته خیلی جای تعجب نداره که دیگه آدم از یک مطلب بلاگ از دین و زندگی ۳ بیوفته اسمش هم ابولفضل احدزاده فقط تو رو خدا ابولفضل جان اگه یک وقتی یک سرچی تو یاهو یا گوگل کردی که دیدی اسمت اینجا فقط مطلب رو نخون باشه ؟ اگر هم خوندی دنبال نویسنده ی این بلاگ نگرد چون نویسنده ی این بلاگ خیلی کله گندس!!! چی داداش البته!!! این ور نشنیده بگیر چون پشیزی نیستم. البته منفهش رو کشیدم بهتون شرمنده ابولفضل جان.

راستی می خواستم این رو بگم که اون رو خیلی ادامه دادم.

زنگ ورزش چند تا از بچه ها رفته بودیم با موبایلامو داشتیم ور می رفتیم و داشتیم بلوتوس برای هم ارسال می کردیم چشمتون روز بد نبینه یهو بنیامین ببخشید بهامین ( مدیرمون ) سر رسید گفت گوشی ها رو بدین من که چیزی توی گوشیم نداشتم ولی بعضی از بچه ها توی موبایلشون فیلم های سکسی داشتن حالا بیا درستش کن ما دنبال باقالی بهامین هم دنبال خرش بود که بار بزنه زنگ زد خونه ی اون بچه های که توی گوشیشون فیلم داشتن بعد این فیلم های سکسی رو به مادر بچه نشون دادن من پشت درب مدیر ایستاده بودم که قاطی کردم درب رو باز کردم به قوامین ببخشید بهامین همون یاروه مدیره گفتم که شما رو مگه توی قبر من می خوابونن؟؟؟

اون هم فقط من رو نکشت آبروی خودم رو بردم با این کارم ولی من خیلی شاکی شدم ولی نمی گفتم توی دلم غده میشد.

نتیجه اخلاقی:

۱- در موبایلتون فیلم سکسی نریزین

۲-هیچ کسی رو توی قبر دیگران نمی خوابونن

۳- هیچ وقت قاطی نکنین.

۴- اولیای خود رو مثل موبایل در دسترس نباشند.

۵- این ها رو می دونم کسی نمی خونه ولی برای خالی شدن دلم بنویسم

۶- همیشه یک بلاگ داشته باشین که داداتون رو توی این بلاگتون بزنین معلم رو نمیتونید بزنید باید توی نت داد زد.

این داستان واقعی است.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 0:14  توسط علي  | 

شنبه: ساعت ۷:۳۰ معلم ادبیات آقای محمد وارد می شه زنگ سخت و پر بار و پر استرسی هست.

برپا .........  برجا ..........  درفتر کلاسی باز میشه همه قلب ها می تپه همه نفس ها جمع شده در سینه ...... آقای عمادی فر پای تخته ...... همه یک نفس راحتی میکشن ......... سینا روز قبلش نامزدی خواهرش بود به هیچ عنوان نمی تونست درس بخونه ........ محمدی سوال می پرسه بیت ۱۵۰ شاهنامه رو از حفظ بخون بعد معنی کن ........  معلم میگه چرا نخوندی سینا هم میگه نتونستم.

روز سخت و بد

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 23:30  توسط علي  | 

امروز خیلی باحال بود من خیلی خندیدم جاتون خالی من امروز امتحان فیزیک داشتم هیچی هم نخونده بودم توضیح کامل این جلسه ی امتحانی به این شرح می باشد.

برگه ها پخش می شود مثل همه ی امتحان ها بچه ها استرس دارن همش دارن پاشون رو توکون می دن از درد امتحان همه داشتن به هم نگاه می کردند استرس توی چشمای بچه ها داد می زد من به سینا نگاه می کنم از استرس فراوان که نمی دونه چی کار کنه میزنه زیره خنده به امیر نگاه می کنم اون از بس که زیاد خونده استرس گرفتتش اون داره فرمول هایی که حفظ کرده توی ذهنش مرور می کنه تمام برگه ها پخش شد.

نظم جلسه سر جای خودشه من هم سوالات رو می خونم می بینم که هیچ کدومش رو بلد نیستم.

معلم فیزیک اومد بالای سر من بهم گفت: چرا نمی نویسی گفتم بلد نیستم  گفت یه چیزی بنویس.

من هم گرفت روی برگه امتحانیم خوابیدم چند دقیقه ای بیشتر نگذشت که معلم گفت: بنویس گفتم چشم.

سرم رو از برگه اوردم بیرون دیدم همه دارم از روی هم می نویسن من هم چیزی نگفتم دیدم سینه داره از بچه زرگ کلاس می نویسه من هم یک بچه زرگ بغل دستم بود هیچی کاری نکردم گفتم امروز حس تغلب ندارم دوباره کلم رو گذاشتم روی میز دوباره معلم گفت چرا نمی نویسی گفتم بلد نیستم. معلم اشاره کرد به بغل دستیم من هم خودم رو زدم به خنگولی هیچی معلم حرس در اومد به خاطر اینکه من تغلب نکردم من رو از کلاس پرت کرد بیرون دو ساعت هم با اون کلاس داشتم ولی بیرون از کلاس بودم.

این بود که آدم تقلب نمی کنه از کلاس من رو می دازند بیرون خیلی جالب بود نه؟

من هم از خنده مرده بودم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 23:13  توسط علي  | 

در ده سال پیش من کلاس اولی بودم یعنی سال ۱۳۷۵ حال که سال ۱۳۸۵ هست الان یک بچه کلاس سوم دبیرستانی رشته ریاضی هستم می خوام بدونم که ده سال آینده ام به این خوبی که ده سال پیش رو گذراندم هست و همین الان می خوام این پست رو اگر زنده بودم ده سال آینده ادامه دهم. ولی می خوام این پست رو در دو سه روز آینده کامل کنم و بدونید من این ده سال رو چه جوری گذراندم.

به نظر شما این کار جالبی نیست؟ شما هم بگین ده سال گذشته کجا بودین و حالا کجا هستین و ده سال آینده دوست دارین کجا باشی؟؟؟؟؟؟ بهترین نظرات رو تو بلاگم قرار می دم.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 1:43  توسط علي  | 

سلام:

در مطلب قبلی گفت یک مطلب در مورد این مدرسه می نویسم حالا وقتش شد بنویسم.

این مدرسه با من نمی دونم پدر کشتگی یا نمی دونم من چی کارشون کردم که با من بد اوفتادن حالا بگذریم من با این مدرسه کل انداختم هر چی می گفتن نیارین من می اوردم.

چشمتون روز بد نبینه روزی نبود که من جلوی دفتر نباشم که بگن اولیات بیان من هم همیشه یک بهونه می اوردم تا مادر پدرم رو مدرسه نیارم وقتی ناظم می گفتم برو زنگ بزن خونه من هم چند دفعه زنگ زدم یک خونه آشنایی که خونه نباشه بعد چند دفعه فهمیدم چی کار کنم ما خونمون دو خط تلفن داشتیم یک خط هم تا ساعت ۵ بعد از ظهر تلفن نمی خوره من سیم این تلفن رو هر روز که می رفتم بیرون قطع می کردم هر وقت هم از مدرسه زنگ می زدم تلفن خونه زنگ نمی خوره بعد از چند ماهی که نتونستن مادرم رو پیدا کنن رفتن به بابام تماس بگیرن من هم مطمئن بودم که بابا تلفن هایی که نمیشناسه جواب نمی ده.

چند وقت گذشت ترم اول شد مجبور شدم مادر یا پدرم بیان کارنامه بگیرم. هر کار کرده بودم توی این چند ماه به گزارش مادر و پدر رسید ( ولی مادر و پدرم گفتن تو این چند وقت چی کار می کردی که تلفن زنگ نمی خورد مجبور شدم بگم دیگه )

به من می گفتن موبایل نیارین من می رفتم ماکت موبایل می خریدم می اوردم مدرسه (یک مدت مد شده بود از این جوهر ها بود می رختن روی لباس بد چند دقیقه این رنگ خودش پاک می شد ) تمام معلم ها رو از این جوهر ریختم به لباسشون یک کبسول خون بود گذشتم تو دهنم بعد یکی از معلم ها زد زیر گوشم از دهنم خون الکی اومد معلمه گریش در اومده بود

ادامه هم داره می نویسم حالا خیلی خسته هستم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 0:14  توسط علي  |